متاسفم

فراخوان 22 بهمن

يادمه بچه كه بودم دهه فجر كه ميشد واسه درست كردن روزنامه ديواري بال بال ميزدم. يادمه بچه كه بودم واسه خوندن سرود به لاله در خون خفته هميشه داوطلب بودم و هميشه من دكلمه خون و تك خون سرود هاي دهه فجر بودم. يادمه معلم پرورشي هميشه بهم ميگفت تو بهترين صداي دنيا رو داري و وقتي سرود ميخوني عشقي كه به ميهنت داري تو صدات موج ميزنه . فرياد تو رساترين فرياد مدرسه و سرود تو بهترين سرود مدرسه خواهد شد. و هميشه جايزه هاي بعد از مراسم 22 بهمن كه آخرين روز دهه فجر بود رو من درو ميكردم.
يادمه روزاي خوبي بود.
اما حالا..........
ميخام سرود بخونم صدام در نمياد
ميخام شعر بگم قلم ياري نميكنه
ميخام بميرم مرگ فرار ميكنه
ميخام با ميهنم زنده باشم .............. نميشه
و..................................................
نميزارن. نميزارن به خاطر به لاله در خون خفته بخونيم
نميزارن واسه زينب كبري بخونيم
نميزارن واسه ولايت جون بديم
اين روزا جون دادن هم سخت شده
اين روزا تنها كاري كه ميتونن واسه صداهاي مانده در گلو بكنن
سد درست كردنه
اين روزا چون پول نداري شخصيت نداري
اين روزا اسم فرزند شهيد ابهت نداره
كسي براش ارزش قائل نيست
اين روزا سخته نون و پنير بخوري و صورتت رو با سيلي سرخ كني
اين روزا ساختن روزنامه ديواري هم سخت شده
چون ديگه توي مدارس مسابقه بهترين روزنامه ديواري سال نيست
اين روزا مسابقه بهترين راه ها براي پول دار شدن جاي سرودهاي انقلابي رو گرفته
دلم پوكيد از اين همه درد
با اين اميد كه شايد بازم خداوند متعال به من نيرويي دوباره بده
22 بهمن با مشت هاي گره كرده و فرياد مرگ بر ضد ولايت فقيه به خيابونها ميرم و با رسا ترين صدا به كوري چشم دشمنان براي ميهنم فرياد ميزنم
يا علي

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۰۶:۱۱:۱۸  توسط محسن ناصري | آرشيو نظرات (0)

وعده ما22 بهمن

22 بهمن مبارك باد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۰۹:۴۶:۱۷  توسط محسن ناصري | آرشيو نظرات (0)

دل تنگي

به تو عادت دارم، مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه كه از من دوري، من به ويرانگري فاصله مي انديشم

در كتاب احساس واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است

تو توانايي آنرا داري كه به اين فاجعه پايان بخشي.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۰۹:۳۹:۱۰  توسط محسن ناصري | آرشيو نظرات (0)

دل غمگين من

امروز من از خود به خود وارستم

من بي مهابا بي سر ميروم

سالهاست كه ميروم

نه توان سكون ، نه توان پاي پياده رفتن و تنهايي بيش از اين

من از سقف بي هم نفس بريده ام

من از پاي پياده بي هم سفر بريده ام

من از شمردن ستاره هاي آسمان زيستنم بدون دليل خسته ام

من دل در گرو عشقي نهادم كه مرد

كه رفت

كه نماند

و من ماندم با اين همه درد

غم

و دل خوشي ام كه مرد

من مادري بي فرزند

من هم نفسي بي نفس

و من مرده در قفس تن

كاش آگاهي بود براي پي بردن به مجهول من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۰۹:۲۸:۵۶  توسط محسن ناصري | آرشيو نظرات (0)